همسرم امشب...

همسرم امشب سومین فرزندم را به دنیا می‌آورد. از این بابت احساس غرور می‌کنم، با این‌که نمی‌دانم چرا بین خودم و فرزندی که تا چند لحظه‌ی دیگر به دنیا می‌آید، رابطه‌ای بسیار نزدیک‌تر از دو فرزند دیگرم، احساس می‌کنم، فرزندی که هنوز چهره‌اش را ندیده‌ام، نمی‌دانم چه شکلی ست و بر خلاف آن‌دو از سر بی‌احتیاطی در شکم مادرش شکل گرفته است.

پیش خودم حدس می‌زنم:

او برخلاف برادرانش از هوش بالایی برخوردار خواهد بود، قدی کشیده و بلند خواهد داشت و وقتی در ذهنم مجسمش می‌کنم، گامهای شمرده و سنگین بر زمین لرزان ما برمی‌دارد. او تا حدی به من شبیه خواهد بود، از هیچ چیز نخواهد ترسید و مانند کسی که احمقانه در تیمارستان نگه داشته‌اند، با جامعه فاصله خواهد داشت. در ذهنم تصویرش را می‌بینم که مشت بر دیوار می‌کوبد و می‌گوید: رهایم کنید.

او می‌تواند کسی باشد که سالهای سال انتظارش را کشیده‌ام، نباید غفلت کنم، او باید در کمال امنیت و آسایش پا به دنیا بگذارد، هر چند که هیچ‌کس تا به حال با امنیت کافی متولد نشده‌ است.

با شتاب به سوی اتاق زایمان می‌روم و دکتر را از نظراتم آگاه می‌کنم. او احساسات مرا به خوبی درک می‌کند، هر چند اضافه می‌کند که ممکن است من کمی بیش از حد احساساتی شده باشم و باز اضافه می‌کند که در شرایط نگران کننده‌ای مثل این، چنین رفتارهایی کاملا طبیعی است. با لبخندی مهربان می‌گوید: اگر نگران هستین، می‌تونین تو اتاق زایمان بمونین و تولد بچه‌تون رو ببینین.

گوشه‌ای می‌ایستم، همسرم با چهره‌ای رنگ پریده، روی تخت خوابیده و برای اینکه مرا بهتر ببیند، سرش را کمی بالاتر می‌آورد و لبخندی می‌زند. حرکت نامعقولی می‌کنم که می‌تواند نتیجه‌ی تلاش ناخودآگاهی من برای کمک به این حرکت او باشد. دکتر دستی به پیشانی‌اش می‌گذارد و سرش را دوباره به پایین برمی‌گرداند، انگار که بخواهد بین ما شکافی بیندازد و من خوب می‌دانم که این موضوع نباید مهم تلقی شود.

شیون و ناله‌ی همسرم، جنب و جوش دکتر و پرستارها را تشدید می‌کند. پرستاری که گویی مدتی‌ست برای بیرون بردن من آماده است، مرا به بیرون از اتاق می‌برد. گیج و درمانده به خود می‌پیچم و با مشت‌هایم به دیوار می‌کوبم، هرچند ناخودآگاهی‌ام تلاش می‌کند که این موضوع باعث رنجش پرستار نشود. او به فاصله‌ی چند متری من ایستاده است و با پاهایش شکل نامفهومی را روی زمین رسم یم‌کند و به نظر می‌رسد که او هم تلاش دارد لذتی را که از درماندگی من می‌برد، پنهان کند.

سرم را به سویش برمی‌گردانم و به چشم‌های آبی و گشادش خیره می‌شوم: تورو خدا کمکش کنین!

: این مرحله‌ایه که همه باید خودشون تجربه کنن و بگذرونن...

دکتر ما را به داخل صدا می زند، چراغ‌های اتاق زایمان هم مانند اکثر چراغهای راهروهای بیمارستان، خاموش است و تنها نوری که به چشم می‌خورد، نور ملایمی است که بالای سر همسرم را روشن می‌کند.

به سختی می‌توانم چهره‌اش را ببینم، درد شدیدی - که احساس می‌کنم مقصر اصلی‌اش من هستم- را تنها از ناله‌هایی می‌توان فهمید که باعث کندی امر زایمان می‌شود. ناله‌ها برای پرکردن فضای اتاق رقابت کشنده‌ای با تاریکی دارند.

دکتر ازمیان دندانهایش می‌غرد: چه لحظه‌ی وحشت آوری!

نگاه مرموزی که پرستار به من می‌اندازد، گوشه‌ای از روشنایی را مال خود کرده است و من به معنای آن فکر می‌کنم، مثلمن فکرهای من باعث توقف امر زایمان نیستند ولی پرستار با خشونتی که ساختگی است، دستم را می‌گیرد و به طرف اتاق انتظار راهنمایی می‌کند، کارتی را که دکتر روی در بسته‌ی اتاق زایمان می‌چسباند، با عجله می‌خوانم: ورود مطلقن ممنوع!

گوشه‌های کارت خونی شده و دکتر دستکش‌های خون‌آلودش را به سمت من پرت می‌کند و با پرستار به سمتی می‌روند که باید اتاق استراحت‌شان باشد.

چراغ زردرنگ و کم سوی اتاق انتظار، مانند دیگر چراغهای بیمارستان، انگار آخرین توانش را برای نبرد با تاریکی به کار می‌برد و لکه‌هایی از خون را روی پیراهنم نشانم می‌دهد.

دیگر ناله‌ای به گوش نمی‌رسد، شاید بچه سقط شده و همسرم مرده!

در چنین مواقعی نشستان در اتاق انتظار مانند تماشا کردن مرگ تدریجی خود آدم، زجرآور است. چه کار می‌توانستم بکنم؟ جز اینکه به مسائلی فکر کنم که تا به حال هیچ وقت برایم تا این حد جدی نبوده‌اند؟

زن زیبایی که این همه سال با من زندگی می‌کرد، بی آنکه اعتنایی به او کرده باشم، از دست می‌رود، شاید بتوان روزی این موضوع را فراموش کرد، اما چیز زجرآورتری است که بغض به گلویم می‌اندازد: نوع مرگ او...

اگر به مرگ طبیعی مرده بود و پیش از مرگ این‌همه شکنجه نشده بود، شاید دیگر هیچ‌کس برای مزخرفاتی مثل این، مقدمه‌ای چنین طولانی سرهم نمی‌کرد. اما حتی این موضوع را هم می‌توان فراموش کرد، اما کلمه‌ای هست که تمام مغزم را پرکرده و یقین دارم که فراموش‌نشدنی است: تباهی، چیزی که دیگر نمی‌توان به راحتی از کنار آن گذشت و تا آخر عمر مانند خوره‌ای به پاهایم افتاده است و هیچ چیز وحشت‌آور تر از آن نیست.

دکتر در حالی که به سمت اتاق زایمان می‌رفت، صدایم کرد. با وجود نور کم محیط در چشم‌هایش خواندم که همه چیز را می‌داند. به طرفش دویدم و به پایش افتادم. گریه کردم. به سختی گریه کردم. او با خونسردی مرا از زمین بلند کرد و در آغوش گرفت و هر چند این کار را در نهایت سکوت انجام داد، بی‌نهایت باعث قوت قلب من شد.

به اتاق زایمان رفتیم، دستور داد تختی را کنار تخت همسرم گذاشتند و مرا روی آن خواباندند. کار زایمان دوباره از سر گرفته شد و ناله‌ها دوباره فضا را پر کرد. احساس آرامش عجیبی داشتم. ناله‌ها رو به پایان بود و پسرم بعد از لحظاتی به دنیا آمد. دکتر کودک را روی سینه‌ی من انداخت. دو پرستار وارد شدند و تخت همسرم را که می‌خندید و برایم دست تکان می‌داد با خود بردند و باید اضافه کنم که آخرین باری بود که او را دیدم، هر چند که می‌دانستم زنده است. بسته شدن در، نور ضعیف اتاق را به بیرون مکید و من در تاریکی غوطه‌ور شدم. تنها چیزی که حس می‌کردم، سنگینی پسرم بود که تنفس را برایم مشکل می‌کرد.

/ 3 نظر / 3 بازدید
بنده خدا

عالی بود. به ما هم سر بزنی ضرر نمی کنی. تضمینی! 1bandekhoda.persianblog.ir

دوست شما

«دوست داشتن، خيلي آن چيزي نيست كه تو فكر مي‏كني. خيلي اسرارآميز است و خيلي از كساني كه در آن بودند هيچ وقت ندانستند در آنند و خيلي از كساني كه درباره آن حرف زدند، فقط حرف زدند... دوست داشتن، او را با تمام بدي‏هايش، دوست‏ داشتني يافتن است. رابطه است چون چيزها نمي‏توانند با هم در ارتباطي عميق باشند مگر آنكه مثل هم باشند و فقط مثل‏ها مي‏توانند همديگر را دوست داشته باشند.. دوست داشتن كشش روح است نه كشش‏هاي نفس و هوس. كشش قلب است نه كوشش‏هاي پوچ و عبث. دوست داشتن، ديگري را داشتن است بدون زنجير زدن. ديگري را داشتن است در اوج از دست دادن. خوبترين‏ها را براي او خواستن است. حتي اگر خوبترين‏ها، تنها گذاشتن او باشد و حتي اگر واگذاري او به ديگري باشد و حتي اگر مرگ معشوق باشد. دوست داشتن معامله نيست اما در بين مردم جز اين نيست. نديدن و يافتن است. محاسبه نيست. ديوانه‏پنداريست. ندانسته خواستن است. تكيه به صورت نيست اتكاء به سيرت است. حبابي گذرا و زود مرگ نيست كه تو را در بر گيرد و زود هنگام تركت كند، قلب تو است كه تو آنرا در بر گرفته‏اي اما او بر تو است و تو را با خود خواهد برد. دوست داشتن پريدن است آنگاه كه توان

دعوت

سلام دوست خوبم : شما میتونید با بازدید از وبلاگ من ، 8 داستان از آثار (سیماعابدینی) نویسنده اصلی داستانهای گرگ و میش ، دانلود کنید و در صورتی که علاقمند بودید از داستانهایش با ذکر نام نویسنده استفاده کنید. امیدوارم از خواندن داستانهای فوق العاده او لذت برده و برای حمایت از این نخبه ایرانی ، اقدامی کنید . میتونید با دادن نظرات در مورد داستانهای این نویسنده وشرکت در نظرسنجی و گذاشتن نامی که مایلید با آن لینک شوید عضوی از گروه بزرگ ما باشید .... با تشکر محسن امیدیان